سه شنبه, ۰۸ مهر ۱۳۹۹
»   اجتماعی  »   نامه چارلی چاپلین به دخترش
473 views
۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۵ , ساعت ۱۷:۳۶

نامه چارلی چاپلین به دخترش

دخترم جرالدین , از تو دورم . ولی یک لحظه , تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود . تو کجایی ؟ در پاریس , روی صحنه تتاتر پر شکوه ” شانزلیزه ” … ؟ این را می دانم و چنان است گویی در این سکوت شبانگاهی , آهنگ قدمهایت را می شنوم . شنیده ام , نقش تو در این نمایش پرشکوه , نقش دختری زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار , شده است .

جرالدین , در نقش ستاره باش و بدرخش , اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند , به تو فرصت هوشیاری داد , بنشین و نامه ام را بخوان .

من , پدر تو هستم . امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران , گاهی تو را به آسمانها ببرد . به آسمانها برو , ولی گاهی هم به روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن ؛ زندگی مردم را تماشا کن ؛ زندگی آنان که با شکم گرسنه و در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کنند . من خود یکی از ایشان بوده ام .

جرالدین , دخترم , تو مرا درست نمی شناسی , در آن شبهای بس دور , با تو قصه ها گفتم ؛ آن هم داستانی شنیدنی است .

داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن , آواز می خواند و صدقه می گیرد , داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد نا بسامانی را کشیده ام و از اینها بالاتر من, رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر , غرورش را خرد نمی کند . با این همه , زنده ام و از زندگان , پیش از آنکه بمیرند , حرفی نباید زد . به دنبال نام تو , نام من است :”چاپلین “

جرالدین , دخترم , دنیایی که تو در آن زندگی می کنی , دنیای هنر پیشگی و موسیقی است . نیمه شب , آن هنگام که از سالن پرشکوه ” شانزلیزه ” بیرون می آیی , آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن . حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند , بپرس . حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه نداشت , مبلغی پنهانی در جیبش بگذار . به نماینده خود در پاریس دستور داده ام , فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا , بپردازد . اما برای خرجهای دیگرت باید صورت حساب آن را بفرستی .

دخترم , جرالدین , گاه و بیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن . زنان بیوه کودکان یتیم را بشناس و دست کم , روزی یک بار بگو : من هم از آنان هستم . تو واقعاً یکی از آنان هستی , نه بیشتر .

هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد , اغلب دو پای او را می شکند . وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی , همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را به خوب می شناسم . آنجا بازیگران همانند خویش را خواهی دید که قرنها پیش , زیباتر از تو و مغرورتر از تو , هنرنمایی می کنند . اما در آنجا از نور خیره کننده تئاتر “شانزلیزه “خبری نیست .

دخترم , جرالدین , چکی سفید امضا برایت فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد , بگیری و خرج کنی . ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی , با خود بگو : سومین فرانک از آن من نیست . این مال یک مرد فقیر و گمنام است که امشب به یک فرانک احتیاج دارد . جست وجو لازم نیست . این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی , همه جا خواهی یافت . اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم , برای آن است که از نیروی فریب و افسون پول , این فرزند بیجان شیطان , خوب آگاهم . من زمانی دراز در سیرک زیسته و همیشه و هر لحظه برای بندبازان روی ریسمانی نازک و لرزنده , نگران بوده ام , اما دخترم , این حقیقت را بگویم که مردم برروی زمین استوار و گسترده بیشتر از بندبازان ریسمان نا استوار , سقوط می کنند .

 

دخترم , جرالدین , پدرت با تو حرف نمی زند . شاید شبی درخشش گرانبها ترین الماس این جهان , تو را فریب بدهد و آن شب است که این الماس , آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است روزی که چهره زیبایی یک اشراف زاده بی بندو بار , تو را بفریبد , آن روز است که بند بازی ناشی خواهی بود .همیشه بندبازان ناشی , سقوط می کنند . از این رو , دل به زر وزیور مبند . بزرگترین الماس این جهان , آفتاب است که خوشبختانه , بر گردن همه می درخشد , اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی , با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار . معنی این را وظیفه خود در قبال این موضوع بدان . به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد . او از من بهتر معنی عشق را می داند . او برای تعریف “عشق ” که معنی آن ” یکدلی ” است , شایسته تر از من است . دخترم , هیچ کس و هیچ چیز دیگر در جهان , نمی توان یافت که شایسته آن باشد دختری ناخن پای خود را برای آن عریان می کند .

برهنگی , بیماری عصر ماست . به گمان من , تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است .

حرف بسیار برای تو دارم , ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام , نامه را پایان می بخشم :

انسان باش , پاکدل و یکدل ؛ زیرا گرسنه بودن , صدقه گرفتن و در فقر مردن , بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بی عاطفه بودن است .

پدر تو , چارلی چاپلین

مطالب مرتبط اجتماعی

درابتدای شیوع ویروس منحوس کرونا درجهان وایران رفتارهای غیرعاقلانه ای از عده ای دیده شد که توسط علمای دینی ردشد و این افرادرا نه افراددیندار که افراد احمقی دانستند که برای مطرح شدن خوداز حربه دین می خواهنداستفاده کنند که...
مشکل اشتغال یا درواقع در ایران را شاید بتوان یکی از مشکلاتی دانست که خودباعث بسیاری از مشکلات دیگر ازجمله، اعتیاد، فقر، طلاق، خیانت، سرقت، افزایش سن ازدواج وبسیاری دیگر از آسیب های اجتماعی شده است.در واقع شاید بتوان با...
چند مدت پیش مستندی می دیدم که در رابطه با دانشگاه رفتن در آلمان بود. در این مستند گفته شد که یک فرد تا قبل از دیپلم گرفتن سه بار هدایت می شود تا رشته مورد نظرش را انتخاب کند،دررشته...
به گزارش اثرآنلاین و به نقل از شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ علیرضا شاه حسینی کارشناس ارشد مدیریت اجرایی و پژوهشگر تاریخ و فرهنگ نواحی شمال ایران، در یادداشت اختصاصی "تیتریک"، به مناسبت یکصدمین سالگرد شهادت دکتر ابراهیم حشمت طالقانی...
    عنوان اسلایدر
  • اقتصادی

  • آخرین خبرها